هدیه ای با نام کتاب

 در نمایشگاه کتاب دور می‌زد و هرازگاهی کتابی را انتخاب و ده جلد از آن خریداری می‌کرد.

 گفتم فلانی تا آنجایی که تو را می‌شناسم اهل مطالعه نیستی؛ چطور شده است که این‌همه کتاب می‌خری و سؤالی که  برایم پیش آمده اینکه چرا از کتاب انتخابی چندین جلد می‌خری؟ گفت درست است که من اهل مطالعه نیستم و از این بابت هم خیلی متأسفم و خوب میدانم که در کودکی والدینم نتوانسته‌اند لذت مطالعه و کتاب‌خوانی را به من بچشانند و باعث شده است که امروز برای خواندن یک مطلب حتی در روزنامه هم مرگ یقه‌ام را بگیرد؛ درست است که عادت به مطالعه ندارم  و خوب میدانم که آمار کتاب و کتاب‌خوانی و مطالعه در کشور ما به‌طور حیرت‌انگیزی پایین است و این از تیراژ چاپ کتاب‌ها معلوم است که از  یک هزار تجاوز نمی‌کند.  این است که من احساس می‌کنم برای حل مشکل عدم مطالعه در وطن عزیزم فکری بکنم و گوشه‌ای از کار را بگیرم.

 برای این منظور هرگاه که لازم می‌شود به کودک ، نوجوان و جوانی از فامیل عیدی بدهم و یا برای خانواده‌ای از آشنایان چشم‌روشنی ببرم به‌جای اینکه فکر کنم چه چیزی انتخاب کنم از بین این‌همه مثل شیرینی و یا شکلات، لوازم‌خانگی و یا گل  و لباس و غیره ...کتاب را انتخاب می‌کنم  و امیدوارم  این روش در درازمدت برای هم‌وطنان جا بیفتد. گفتم: ممکن است برای کسی که کادو می‌بری، اگر اهل مطالعه نباشد شاید ارضا نشود؛ یا اگر اهل مطالعه باشد، شاید همان کتابی را که شما به‌عنوان کادو می‌بری، داشته باشد. گفت: در هردو صورت هم عیبی ندارد، آن‌ها هم می‌توانند همان کتاب‌ها را به دیگران هدیه بدهند.

من به سلیقه خودم و یا مشورت با دوستان اهل مطالعه کتاب‌ها را انتخاب می‌کنم و پس از خریداری در خانه نگه می‌دارم و در مواقع لزوم از آن‌ها استفاده می‌کنم و به آشنایان به مناسبت‌هایی هدیه می‌کنم و خریدم   را هرساله در نمایشگاه کتاب که تخفیف‌هایی هم دارد، انجام می‌دهم.  از شما چه پنهان خرجش هم نسبت به کادو بردن‌های سنتی کمتر است و کلاسش هم بالاست. پس از شنیدن حرف‌های دوستم به فکر فرورفتم که زیاد هم پرت نمی‌گوید  و اتفاقاً چه زیباست اگر بشود این فرهنگ را جا انداخت که البته زمان می‌خواهد پیگیری از سوی روشنفکران جامعه!

به روایت آن راوی که دید مردی کنار دریا نشسته و ظرف  ماستی در دست دارد و با قاشق کم‌کم به دریا می‌ریزد و به هم میزند جلو رفت وگفت : برادر چه کار می‌کنی؟ جواب داد: دارم دوغ درست می‌کنم! گفت: آب دریا برای این ماست زیاد است؛ باکاری که تو می‌کنی دوغی درست نخواهد شد. مرد سرش را بالا آورد و درحالی‌که چشمانش برق می‌زد گفت: من هم میدانم که نمی‌شود؛ ولی اگر بشود واقعاً چه می‌شود. حالا ماهم بینیم می‌شود یا نمی‌شود!

نظرات

ارسال نظر