ساعت 6:30 صبح با سه تن از دوستان برای بررسی و تهیه ی گزارشی از وضعیت یکی از روستاهای زلزله زده استان خراسان شمالی رهسپار روستای قصر قجر می شویم،روستای قصر قجر از روستاهای است که در زلزله اردیبهشت ماه استان آسیب های زیادی را دید و یک دختر 12ساله هم در این روستا جان باخت...

 از زندگی در طویله تا کودکانی که مشکل تنفسی گرفتند+فیلم,

به گزارش عصراترک به نقل از دانشجویان بیدار؛ساعت 6:30 صبح با سه تن از دوستان برای بررسی و تهیه ی گزارشی از وضعیت یکی از روستاهای زلزله زده استان خراسان شمالی رهسپار می شویم.

به دو راهی سد شیرین دره می رسیم و به سمت سد راه را ادامه می دهیم،پوشش گیاهی و هوای صبحگاهی مسیر بجنورد تا روستای قصر قجر ما را مبهوت خود می کند.

پس از گذشت چیزی حدود سه ربع از ساعت به ورودی روستای قصر قجر می رسیم،در طول مسیر به این نکته فکر می کنم که بیشتر گزارش های خبری کار شده از وضعیت مردم زلزله زده ی استان بیشتر در غالب صحبت مسئولین بوده است،پس امروز فقط می خواهم حرف مردم را منعکس کنم نه چیز دیگری...

قصر قجر، روستایی در 22 کیلومتری شهرستان بجنورد که در زلزله 5.7 ریشتری اردیبهشت امسال متحمل خسارت های زیادی شد، خیلی ها در این زلزله بی خانمان شدند، بسیاری زخمی شدند و دختری 12 ساله در این حادثه جان داد.

وارد روستا می شویم هنوز چادر های اسکان زلزله زده ها در روستا پابرجاست،پس از 78 روز از وقوع زلزله و در اثر تابش مستقیم نور خورشید در این روزها رنگی هم به رخسار چادرها نمانده،آوار برداری ها هم تقریبا تمام شده البته هنوز هم هست جاهایی که آوار برداری نیاز دارد،ساخت و ساز هم در بعضی از خانه ها شروع شده و مردم مشغول کار هستند،با ماشین روستا را طی می کنیم و عرض ارادتی هم به مردم می کنیم،ماشین را جلوی مدرسه ی راهنمایی روستای قصر قجر پارک میکنیم و دوربین به دست وارد روستا می شویم...

سلام و خدا قوت به مردم می گویم و به مسیر ادامه می دهیم از دور موتور سیکلتی بچه به دست به سمت ما می آید،سلام می کند و می پرسد از صدا و سیما آمدید؟!پاسخ می دهیم نه،اما پایگاه خبری هستیم و آمده ایم مشکلات روستا را ببینیم و گزارش خبری بنویسیم...

گزارش را از همین مرد شروع می کنیم....

وضعیتتان چطور است وام های دولت برای کمک الحمدالله به دستتان رسید؟!

پاسخش را با گلایه آغاز می کند و ادامه می دهد:به بعضی ها وام دادند و کار ساخت مسکن هایشان را شروع کردند اما چند روز است که می گویند اعتبارات تمام شده و به بقیه فعلا وام نمی رسد نمی دانم باید دیگر چکار کنیم بعضی از اهالی روستا هم بیخیال ماندن شدن و رهسپار شهر شدند.

او ادامه می دهد:فصل زمستان در راه است و مانده ایم بی خانه و سرپناه چه کنیم،واقعا شب ها در همین وقت از سال هم سرد است چه برسد به زمستان...

در این بین بچه ای را که بغلش کرده نشانم می دهد و می گوید:این بچه را ببین انقدر خاک حاصل از آوار برداری در روستا زیاد است که مشکل تنفسی گرفته و چند روز است که سلفه می کند،مسئول بهداشت هم خیلی وقت است نیامده،سری تکان می دهم و فقط می گویم ان شاالله درست می شود امیدت به خدا باشد ... راستش را بخواهید جز این هم چیزی نداشتم بگویم!با همین حرف صحبت هایمان را تمام می کنیم و خداحافظی می کنم ...

جلوتر می رویم با دوستان مشغول صحبت هستیم و می گویم اگر زودتر وام های دولتی برسد،می شود تا قبل از فصل سرما مشکلات روستا حداقل کمتر شود در همین کشاکش صحبت هستیم که پیرمردی که زیر سایه ی درختی نشسته و بی مقدمه می گوید کدام وام؟!به سمتش می رویم و سلام می کنیم به نظر کمی عصبانی می آید...

حاجی چی شده چرا انقدر عصبانی هستی مگر وام نگرفتی؟!

سوالم را با سوال پاسخ می دهد و می پرسدکارمندی؟!

نه کارمند نیستم چرا حالا کارمند؟!

شروع به صحبت می کند و می گویید:انبار علوفه ام در زلزله آسیب دید برای وام به بانک مراجعه کردم اما جواب دادند که برای گرفتن وام ساخت انبار علوفه نیاز به ضامن کارمند است،مگر ما تو روستا چندتا کارمند داریم که بیایند ضامن ما بشوند،از اول بگویند وام نمی دهیم دیگر ...

کنجکاو می شوم و می پرسم مگر برای وام دادن ضامن کارمند می خواهند؟!می گوید برای وام مسکن ضامن ها به صورت زنجیره ای است اما برای وام ساخت انبار علوفه و طویله و ... نیاز به ضامن کارمند است به خدا کار مهم تر از مسکن است،اگر کارمان درست نشود نان هم نداریم بخوریم پس بهترین خانه را هم داشته باشیم به دردمان نمیخورد....راست می گوید مگر این مردم می توانند ضامن کارمند پیدا کنند در این شرایط...باز هم چیزی جز ان شاالله درست می شود ندارم که بگویم همین جمله را تکرار می کنم و خداحافظی می کنم...

جلوتر می رویم سمت راستم یک کوچه است جوانی که از دور ما را می بیند به سمتمان می آید سلام می کنیم و خداقوت می گوییم،دستمان را میگیرد و می گوید بیاید وضع زندگی مارا ببینید هم قدم با او می شویم چند قدمی را طی می کنیم تا به خانه ی نیمه ویرانه ای می رسیم که در حیاطش چادری زده اند می پرسیم که در چادر زندگی می کنید جواب می دهد نه ما وضعمان خیلی خوب است و زیر لب می خندند و ادامه می دهد ما هم چادر داریم هم طویله،صبح ها از گرمایی خورشید پناه می بریم به طویله و داخل طویله زندگی می کنیم و شب ها در چادر می خوابیم،بیا داخل ببین زندگی ما را ... با هم به داخل طویله می رویم مادری کرمانج و پیر گوشه ای نشسته و چایی میخورد سلام می کنیم و از پسرش می پرسیم فارسی متوجه می شوند؟!جواب می دهد آره فارسی رو میفهمه اما نمیتونه فارسی جواب بده ...

مادر وضعیتتان بعد از 78 روز از گذشت زلزله چطور است؟!
 

 

ترجمه:وضعیت ما اینه خودتون که میبینید،وضعیت نداریم این روزگار ماست اومدیم داخل طویله پر از مارمولک،مار و موشه ... پر از آشغاله ما تو طویله زندگی میکنیم وضعیت ما کجاست؟نه روزگار داریم نه وضعیت داریم نه میتونیم داخل چادر بمونیم،چادر داغ میشه میایم اینجا از چادر داغ تر می شه از این به بعد زمستونه نه اینجا گرم می شیم نه اونجا آخرما مگه از ایران نیستیم مگر ما از قبرستانیم باید چیکار کنیم فکری برای ما بکنید خدایارتان باشد...

بیشتر از این مزاحمشان نمی شویم و از خانه خارج می شویم راستش را بخواهید در پس صدایم کمی بغض هم نقش بسته انگار دلم میخواهد زمین دهان باز کند و من را در خودش ببلعد،ان شاالله فیلم های که از هم کلامی با مردم گرفتیم را به زودی در دانشجویان بیدار منتشر می کنیم که خیلی مستند تر صدای مردم را به گوش مسئولین بدون روتوش برسانیم...

 

نویسنده:امید ملائی

نظرات

ارسال نظر